تبليغاتX
◄حرف هایی برای خدا ...

post 160
فرصتی نمانده...

پاهایم خسته است

باید رفت!

از اینجا خواهم رفت!

نمیدانم چگونه این چراها در مقابل دیدگانم ریلی به امتداد تمام زندگی ساخته اند

شبانه آرزوهایم را در ژرف ترین نقطه ی ذهن کابوس زده ام دفن میکنم

و با بقچه ی خاکستری خاطراتم راهی شهر رویایی خیال میشوم

و از جاده ی پر از ابهام و تردید میگذرم

گامهای لرزانم سکوت شب را میشکنند

و من در برهوت تنهایی خویش به شمارش گامهایم میپردازم ...

پی نوشت:

ما که رفتیم ولی یادت باشه دیوونه بودیم
واسه تو یه عمر اسیر تو کنج این خونه بودیم
ما که رفتیم تو بمون با هرکی که دوستش داری
با اونی که پنهونی سر روی شونش میزاری
ما که رفتیم ولی این رسم وفاداری نبود
قصه چشمای تو واسه ما تکراری نبود
ما که رفتیم ولی خوب موندی سر قول و قرار
خوب رها کردی دستامو توی اول بهار
ما که رفتیم ولی چشم تو عجب نگاهی داشت
جمله های پر عشق تو چه وعده هایی داشت
ما که رفتیم تو بمون با اونی که از راه اومده
اونی که با اومدنش خنجر به قلب من زده
ما که رفتیم دل ندیم دیگه به عشق کاغذی


"THE END"

+نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت21:44توسط mahdi |
post 159
اگر كسي مرا خواست

بگوييد رفته باران‌ها را تماشا كند

و اگر اصرار كرد..

بگوييد براي ديدن توفان‌ها رفته است

و اگر باز هم سماجت كرد

بگوييد رفته است تا ديگر

بـــاز نــگـــردد ...

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت23:14توسط mahdi |
post 158
من این پایین نشستم  سرد و بی روح

تو داری میرسی به قله ی کوه

داری هر لحظه از من دور میشی

ازم دل میکنی  مجبور میشی


تا مه راه و نپوشونده نگام کن

اگه رو قله سردت شد صدام کن

یه رنگ مرده از رنگین کمونم

من این پایین نمیتونم بمونم


منم اون که تورو داده به مهتاب

کسی که روت و می پوشونه تو خواب

کسی که واسه آغوش تو کم نیست

میخوام یادم بره دست خودم نیست


تا مه راه و نپوشونده نگام کن

اگه رو قله سردت شد صدام کن

یه رنگ مرده از رنگین کمونم

من این پایین نمیتونم بمون!!!

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت23:8توسط mahdi |
post 157
برايت نوشتم

ولي حرف هايم را نخواندي

يعني خواندي ولي نفهميدي

ميدانستي ناراحتم ميکني

ولي کردي

شب هايي که در تنهايي سر درد ميگرفتم

تو از شلوغي سر درد ميگرفتي

ولي بدان هيچ کس

هيچ کس به اندازه من

تو را دوست نخواهد داشت...

پ.ن: من بردم چون کسي رو از دست دادم که دوستم نداشت

ولی تو باختي چون کسي رو از دست دادي که دوستت داشت ...

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت23:4توسط mahdi |
post 156
خداحافظ براي تو چه آسان بود

ولي قلب من از اين واژه لرزان بود

خداحافظ براي تو رهايي داشت

براي من غم تلخ جدايي داشت

خداحافظ طلوع من غروب من

خداحافظ تو اي محبوب خوب من

سلام تو طلوع پاك شبنم بود

غروب ظلمت تاريكي وغم بود

سلام تو شروع آشناييها نويد مهرباني ها

زمان همزبانيها دريغ از قطره هاي اشك سوزانم

خداحافظ خداحافظ خداحافظ

خــداحــافــظ بــرای هــمـیـشــه!

+نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت23:53توسط mahdi |
post 155
کمکم کن خدا

کمکم کن

کاش میشد دستمو بگیری

کاش دستتو حس میکردم خدا

کاش حس میکردم که داری دستتو به سرم میکشی

کاش حس میکردم کنارمی

این انصاف نیست خدا! انصاف نیست!

من دیگه طاقت ندارم خدا

ای خداااا ...

+نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت21:20توسط mahdi |
post 154
سلام خدا

قلبم داره می ایسته

حالم خیلی بده

میشه دستمو بگیری؟

دلم هواي اون روزا رو كرده خدا

من بودمو خودت...

تنها دلخوشيم تو بودي! يادته؟

وجودتو كنارم حس ميكردم

وقتي دلم ميگرفت ميومدم اينجا حرفامو بهت ميگفتم

چقد آروم ميشدم وقتي باهات حرف ميزدم

ولي زیاد طول نكشيد

يكي اومدو شد همه دلخوشيم

ديگه فرصت نكردم بيام

نه اينكه حرف نداشتما! نشد كه بگم ...

حالا دلم پره از حرف هاي ناگفته

خدایا خودت میدونی که چی میگم

دوس ندارم اینجا زندگینامه بنویسم

دیگه اینجا نمیتونم باهات حرف بزنم خدا

کمکم کن خدا

کمکم کن ... نذار اینجا بمونم تا بپوسم

و حرف آخر اینکه ...

در زندگی همه چیز عادلانه نیست! بهتره با این حقیقت کنار بیایم!

دل خوشیتون فقط خدا باشه! وگرنه حتما یه روزی زمین میخورین!

+نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت17:7توسط mahdi |
post 153

کاش اون لحظه ای که یکی ازت میپرسه..

“حالت چطوره؟”

و تو جواب میدی “خوبم”

کسی باشه که محکم بغلت کنه و آروم تو گوشت بگه:

“میدونم خوب نیستی…”

+نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت18:3توسط mahdi |
post 152
اينکه آدم حرفي نمي زند

نه اينکه دردي نداشته باشد

از يک جايي به بعد

آدم خودش مي فهمد

که حرف زدن فايده اي ندارد...

+نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت23:43توسط mahdi |
post 151
دوست دارم غــرق تــو بــاشــم

امــا بــدون نـا امـیــدی

بــدون نـا امـیــدی از تـــو

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت0:1توسط mahdi |
post 149
سکوت میکنم و آه میکشم

سکوتی میکنم تلخ تر از مُردن برای

آرزوهایی که بود و حالا نیست..

خیالهایی که بود و حالا نیست..

امیدهایی که بود و حالا نیست..

آه میکشم فراتر از درد

میترسم که آهم تو را بگیرد

+نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت18:33توسط mahdi |
post 148
خيلي سخته...

با بُغض حرف بزني..

ولي با خنده جوابتو بدن

+نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت15:40توسط mahdi |
post 147
man yolünda dğdan axib çai olaram   
garanlüxda sandan ötür ai olaram      
sandan üzag çixib geda bilmiram       
bü airilix nağmasini sevmiram            
san dünyamsan dünyani man neiliram
+نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت21:16توسط mahdi |
post 146
دلم برات تنگ شده خدا

كاش ميشد ...

بي خيال!

بي خيالِ حرفايي كه توو دلم جا مونده!

قرار بود ديگه اينجا چيزي ننويسم

ولي نشد! نتونستم!

وقتي باهات حرف ميزنم آروم ميشم

هر چند كه هيچ وقت اون روزا تكرار نميشه!

+نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت22:43توسط mahdi |
post 145
حقایق گاهى وقتا توى شوخى پیدا میشه

اما خیلى احمقانه است اگر فكر كنیم

آدمها توى شوخی ها دلشان نمیشكند
+نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت23:12توسط mahdi |
post 144
درد و دل که میکنی

ضعف هایت را،دردهایت را میگذاری توی سینی

و تعارف میکنی تا هرکدامشان راکه میخواهند بردارند

تیز کنند،تیغ کنند و بکشند بر روحت ...

+نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت0:6توسط mahdi |
post 143
دلم شور ميزنه خدا

دلم گرفته

دلم خيلي پره خدا

پره درده

دلم پره از دردهايي كه باهاشون كنار اومدم

دلم پره از حرفايي كه ...

بي خيال! بذار تا ابد ناگفته بمونه

خودت كه ميدوني خدا

خدا ميشه دستامو بگيري ببري؟

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت0:35توسط mahdi |
post 142
اينجا كسي نيست ...

همه جا سكوت..همه چيز خاموش

دلم گرفته ...

كسي چه ميداند؟!

اصلا دليلي ندارد كه بداند

زندگي با ندانستن ها بهتر است

قصه بعضي ها مثل لالايي نيست

قصه بعضي ها مثل قصيده غصه هاست

+نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت0:11توسط mahdi |
post 140
درد دارد

وقتي همه چيز را ميداني

و فكر ميكنند نميداني

و غصه ميخوري كه ميداني

و ميخندند كه نميداني ...

+نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت0:0توسط mahdi |
post 139
حسم درست بود خدا

اون لحظه همش جلوي چشامه!

هيچ وقت هم يادم نميره!

چرا نذاشتي بيام پيشت؟

انقد حرف توو دلم بود

چيكار كنم اين همه حرف رو؟

دارن بغض ميشن توو گلوم

خدايا فرو دادن اين همه بغض روزه رو باطل ميكنه؟

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت16:18توسط mahdi |
post 138
سلام خدا جونم

چه خبر از اون بالا بالاها؟

جامو اونجا آماده كردي؟

حس ميكنم به زودي ميام پيشت

واي كه چه حرفايي دارم بهت بگم

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت0:46توسط mahdi |
post 137
وقتي هر چي درده ميريزه سرت

وقتي خسته ميشي از دردهاي تكراري

وقتي دلخوشيهات برات معني نداره

اونوقت ديگه حوصله آرزو كردن هم نداري

اونوقت ديگه هيچي برات مهم نيست

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت0:0توسط mahdi |
post 136
خدا جونم میخوام بیام توو بغلت

میشه بغلم کنی؟

چشامو نگا کن!

می بینی پره اشکه؟

سعی میکنم نذارم بریزن

...

نشد! نتونستم! نتونستم نگه شون دارم! همشون ریخت ...

خدا چرا منو به حال خودم گذاشتی؟

دیگه دوسم نداری؟

حق داری! مثل همیشه تقصیر خودمه

خدا حتی اگه منو ببخشی، من خودمو نمی بخشم!

میخوام مثل اون روزا فقط تنها دلخوشیم تو باشی


+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت14:51توسط mahdi |
post 135
گاهي بايد لبخند زد و رد شد

بگذار فکر کنند نفهميدي

بگذار هر کسي هر جوري ميخواهد فکر کند

+نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت15:40توسط mahdi |
post 134
حال من خوب است

ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور

که مردم به آن شادماني بي دلیل مي گويند ...

با اين همه اگر عمري باقي بود ، طوري از کنار زندگي مي گذرم،

که نه دل کسي در سينه بلرزد، و نه اين دل نا ماندگار بي درمانم ...

تا يادم نرفته است بنويسم :

ديشب در حوالي خواب هايم، سال پر باراني بود...

خواب باران و پاييزي نيامده را ديدم

دعا کردم که بيايي، با من کنار پنجره بماني، باران ببارد

اما دريغ که رفتن، راز غريب اين زندگيست

رفتي پيش از آن که باران ببارد ...

مي دانم، دل من هميشه پر از هواي تازه باز نيامدن است!

انگار که تعبير همه رفتن ها، هرگز باز نيامدن است!

بي قرارم! مي خواهم بروم! مي خواهم بمانم!

هذيان مي گويم ! نمي دانم...

نه! حرفهایم بايد کوتاه باشد!

ساده باشد! بي کنايه و ابهام!

پس از نو مي نويسم :

حال من خوب است

اما تو باور نکن ...

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت18:56توسط mahdi |
post 133
گذشت ديگر آن زمان که فقط يک بار از دنيا مي رفتيم

حالا يک بار از شهر مي رويم …

يک بار از ديار …

يک بار از ياد…

يک بار از دل …

و يک بار از دست …

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت11:44توسط mahdi |
post 132
بايد گاهي سکوت کنيم

شايد خدا هم حرفي براي گفتن داشته باشد ...

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت12:49توسط mahdi |
post 131
گاهي اوقات وقتي آدم به حقيقتي ميرسه چقدر دلش ميگيره  

دلم براي تمامي لحظاتي که از دست دادم ميسوزه
+نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت1:25توسط mahdi |
post 130
بالاخره تو هم دلت به حالم سوخت خدا

بهم فهموندی هنوز هم دوسم داری

نمیدونم میخوای چی رو بهم ثابت کنی

ولی میخوام دیگه نباشم ...

+نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت13:13توسط mahdi |
post 129
دلم برات تنگ شده خدا

کاش می تونستم حس ات کنم

کاش می تونستم مثل قبل مطمئن باشم که هوامو داری

از دستم دلخور نباش خدا

کمکم کن! نذار اینجا بمونم تا بپوسم! نذار اینجا لب مرگو ببوسم!

کمکم کن! نذار این گمشده از پا در بیاد

کمکم کن ...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت17:40توسط mahdi |

RSS