پاهایم خسته است
باید رفت!
از اینجا خواهم رفت!
نمیدانم چگونه این چراها در مقابل دیدگانم ریلی به امتداد تمام زندگی ساخته اند
شبانه آرزوهایم را در ژرف ترین نقطه ی ذهن کابوس زده ام دفن میکنم
و با بقچه ی خاکستری خاطراتم راهی شهر رویایی خیال میشوم
و از جاده ی پر از ابهام و تردید میگذرم
گامهای لرزانم سکوت شب را میشکنند
و من در برهوت تنهایی خویش به شمارش گامهایم میپردازم ...
پی نوشت:
ما که رفتیم ولی یادت باشه دیوونه بودیمواسه تو یه عمر اسیر تو کنج این خونه بودیم
ما که رفتیم تو بمون با هرکی که دوستش داری
با اونی که پنهونی سر روی شونش میزاری
ما که رفتیم ولی این رسم وفاداری نبود
قصه چشمای تو واسه ما تکراری نبود
ما که رفتیم ولی خوب موندی سر قول و قرار
خوب رها کردی دستامو توی اول بهار
ما که رفتیم ولی چشم تو عجب نگاهی داشت
جمله های پر عشق تو چه وعده هایی داشت
ما که رفتیم تو بمون با اونی که از راه اومده
اونی که با اومدنش خنجر به قلب من زده
ما که رفتیم دل ندیم دیگه به عشق کاغذی
"THE END"
بگوييد رفته بارانها را تماشا كند
و اگر اصرار كرد..
بگوييد براي ديدن توفانها رفته است
و اگر باز هم سماجت كرد
بگوييد رفته است تا ديگر
بـــاز نــگـــردد ...
تو داری میرسی به قله ی کوه
داری هر لحظه از من دور میشی
ازم دل میکنی مجبور میشی
تا مه راه و نپوشونده نگام کن
اگه رو قله سردت شد صدام کن
یه رنگ مرده از رنگین کمونم
من این پایین نمیتونم بمونم
منم اون که تورو داده به مهتاب
کسی که روت و می پوشونه تو خواب
کسی که واسه آغوش تو کم نیست
میخوام یادم بره دست خودم نیست
تا مه راه و نپوشونده نگام کن
اگه رو قله سردت شد صدام کن
یه رنگ مرده از رنگین کمونم
من این پایین نمیتونم بمون!!!
ولي حرف هايم را نخواندي
يعني خواندي ولي نفهميدي
ميدانستي ناراحتم ميکني
ولي کردي
شب هايي که در تنهايي سر درد ميگرفتم
تو از شلوغي سر درد ميگرفتي
ولي بدان هيچ کس
هيچ کس به اندازه من
تو را دوست نخواهد داشت...
پ.ن: من بردم چون کسي رو از دست دادم که دوستم نداشت
ولی تو باختي چون کسي رو از دست دادي که دوستت داشت ...
ولي قلب من از اين واژه لرزان بود
خداحافظ براي تو رهايي داشت
براي من غم تلخ جدايي داشت
خداحافظ طلوع من غروب من
خداحافظ تو اي محبوب خوب من
سلام تو طلوع پاك شبنم بود
غروب ظلمت تاريكي وغم بود
سلام تو شروع آشناييها نويد مهرباني ها
زمان همزبانيها دريغ از قطره هاي اشك سوزانم
خداحافظ خداحافظ خداحافظ
خــداحــافــظ بــرای هــمـیـشــه!
کمکم کن
کاش میشد دستمو بگیری
کاش دستتو حس میکردم خدا
کاش حس میکردم که داری دستتو به سرم میکشی
کاش حس میکردم کنارمی
این انصاف نیست خدا! انصاف نیست!
من دیگه طاقت ندارم خدا
ای خداااا ...
قلبم داره می ایسته
حالم خیلی بده
میشه دستمو بگیری؟
دلم هواي اون روزا رو كرده خدا
من بودمو خودت...
تنها دلخوشيم تو بودي! يادته؟
وجودتو كنارم حس ميكردم
وقتي دلم ميگرفت ميومدم اينجا حرفامو بهت ميگفتم
چقد آروم ميشدم وقتي باهات حرف ميزدم
ولي زیاد طول نكشيد
يكي اومدو شد همه دلخوشيم
ديگه فرصت نكردم بيام
نه اينكه حرف نداشتما! نشد كه بگم ...
حالا دلم پره از حرف هاي ناگفته
خدایا خودت میدونی که چی میگم
دوس ندارم اینجا زندگینامه بنویسم
دیگه اینجا نمیتونم باهات حرف بزنم خدا
کمکم کن خدا
کمکم کن ... نذار اینجا بمونم تا بپوسم
و حرف آخر اینکه ...
در زندگی همه چیز عادلانه نیست! بهتره با این حقیقت کنار بیایم!
دل خوشیتون فقط خدا باشه! وگرنه حتما یه روزی زمین میخورین!
کاش اون لحظه ای که یکی ازت میپرسه..
“حالت چطوره؟”
و تو جواب میدی “خوبم”
کسی باشه که محکم بغلت کنه و آروم تو گوشت بگه:
“میدونم خوب نیستی…”
نه اينکه دردي نداشته باشد
از يک جايي به بعد
آدم خودش مي فهمد
که حرف زدن فايده اي ندارد...
امــا بــدون نـا امـیــدی
بــدون نـا امـیــدی از تـــو
سکوتی میکنم تلخ تر از مُردن برای
آرزوهایی که بود و حالا نیست..
خیالهایی که بود و حالا نیست..
امیدهایی که بود و حالا نیست..
آه میکشم فراتر از درد
میترسم که آهم تو را بگیرد
با بُغض حرف بزني..
ولي با خنده جوابتو بدن
garanlüxda sandan ötür ai olaram
sandan üzag çixib geda bilmiram
bü airilix nağmasini sevmiram
san dünyamsan dünyani man neiliram
كاش ميشد ...
بي خيال!
بي خيالِ حرفايي كه توو دلم جا مونده!
قرار بود ديگه اينجا چيزي ننويسم
ولي نشد! نتونستم!
وقتي باهات حرف ميزنم آروم ميشم
هر چند كه هيچ وقت اون روزا تكرار نميشه!
اما خیلى احمقانه است اگر فكر كنیم
آدمها توى شوخی ها دلشان نمیشكند
ضعف هایت را،دردهایت را میگذاری توی سینی
و تعارف میکنی تا هرکدامشان راکه میخواهند بردارند
تیز کنند،تیغ کنند و بکشند بر روحت ...
دلم گرفته
دلم خيلي پره خدا
پره درده
دلم پره از دردهايي كه باهاشون كنار اومدم
دلم پره از حرفايي كه ...
بي خيال! بذار تا ابد ناگفته بمونه
خودت كه ميدوني خدا
خدا ميشه دستامو بگيري ببري؟
همه جا سكوت..همه چيز خاموش
دلم گرفته ...
كسي چه ميداند؟!
اصلا دليلي ندارد كه بداند
زندگي با ندانستن ها بهتر است
قصه بعضي ها مثل لالايي نيست
قصه بعضي ها مثل قصيده غصه هاست
وقتي همه چيز را ميداني
و فكر ميكنند نميداني
و غصه ميخوري كه ميداني
و ميخندند كه نميداني ...
اون لحظه همش جلوي چشامه!
هيچ وقت هم يادم نميره!
چرا نذاشتي بيام پيشت؟
انقد حرف توو دلم بود
چيكار كنم اين همه حرف رو؟
دارن بغض ميشن توو گلوم
خدايا فرو دادن اين همه بغض روزه رو باطل ميكنه؟
چه خبر از اون بالا بالاها؟
جامو اونجا آماده كردي؟
حس ميكنم به زودي ميام پيشت
واي كه چه حرفايي دارم بهت بگم
وقتي خسته ميشي از دردهاي تكراري
وقتي دلخوشيهات برات معني نداره
اونوقت ديگه حوصله آرزو كردن هم نداري
اونوقت ديگه هيچي برات مهم نيست
میشه بغلم کنی؟
چشامو نگا کن!
می بینی پره اشکه؟
سعی میکنم نذارم بریزن
...
نشد! نتونستم! نتونستم نگه شون دارم! همشون ریخت ...
خدا چرا منو به حال خودم گذاشتی؟
دیگه دوسم نداری؟
حق داری! مثل همیشه تقصیر خودمه
خدا حتی اگه منو ببخشی، من خودمو نمی بخشم!
میخوام مثل اون روزا فقط تنها دلخوشیم تو باشی
بگذار فکر کنند نفهميدي
بگذار هر کسي هر جوري ميخواهد فکر کند
ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور
که مردم به آن شادماني بي دلیل مي گويند ...
با اين همه اگر عمري باقي بود ، طوري از کنار زندگي مي گذرم،
که نه دل کسي در سينه بلرزد، و نه اين دل نا ماندگار بي درمانم ...
تا يادم نرفته است بنويسم :
ديشب در حوالي خواب هايم، سال پر باراني بود...
خواب باران و پاييزي نيامده را ديدم
دعا کردم که بيايي، با من کنار پنجره بماني، باران ببارد
اما دريغ که رفتن، راز غريب اين زندگيست
رفتي پيش از آن که باران ببارد ...
مي دانم، دل من هميشه پر از هواي تازه باز نيامدن است!
انگار که تعبير همه رفتن ها، هرگز باز نيامدن است!
بي قرارم! مي خواهم بروم! مي خواهم بمانم!
هذيان مي گويم ! نمي دانم...
نه! حرفهایم بايد کوتاه باشد!
ساده باشد! بي کنايه و ابهام!
پس از نو مي نويسم :
حال من خوب است
اما تو باور نکن ...
حالا يک بار از شهر مي رويم …
يک بار از ديار …
يک بار از ياد…
يک بار از دل …
و يک بار از دست …
شايد خدا هم حرفي براي گفتن داشته باشد ...
دلم براي تمامي لحظاتي که از دست دادم ميسوزه
بهم فهموندی هنوز هم دوسم داری
نمیدونم میخوای چی رو بهم ثابت کنی
ولی میخوام دیگه نباشم ...
کاش می تونستم حس ات کنم
کاش می تونستم مثل قبل مطمئن باشم که هوامو داری
از دستم دلخور نباش خدا
کمکم کن! نذار اینجا بمونم تا بپوسم! نذار اینجا لب مرگو ببوسم!
کمکم کن! نذار این گمشده از پا در بیاد
کمکم کن ...

